truelove

truelove

<-PostAuthor->
truelove

نابینا هم که باشی .....

نابینا هم که باشی 

حکاکی را خواهم آموخت

روی کاغذ نقاشی

حک خواهم کرد

دوستت دارم

و تو با یک

 بند انگشت نگاه

خواهی فهمید

که سالهاست 

زبانم بی صدا

چه فریاد میزد

#AM 

#آرتیناصمدزاده



تاريخ : سه شنبه 24 مرداد 1396 | 4:36 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |

لبخند تو.....

چشمانت ...

چشمانت سرخ از هر بارشي بود

كه گلويم را خشك تر مي كرد !

هزاران درد فشرده 

كه مي بارند!


لبخند را اما 

از تو يادم است 

و اثر انگشت خدا را 

كه بر گونه راستت  پر رنگ مانده بود !


لبخند كه مي زدي

بر غرب طلوع مي كردي

و چهار انگشت 

كه موهايت را بر جنوب مي وزاند

آرتیناصمدزاده



تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 11:26 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |

مجنونی که لیلی نداشت...

❤ тɾυҽʅσʋҽ ❤:

Artina samadzadeh:

#مجنونی‌که‌لیلی‌نداشت

بازم سر دردهای همیشگی به سراغش اومدن همش به خاطراون ماجراس، اون ماجرای لعنتی تو اون روز کذایی روزی که باران بارید، همه شهر وقتی باران می بارد به ارامش می رسند ولی در چهره فریدون غمی باور ناپذیر موج میزد...

روی صندلی چوبی نشسته بود خم شد و سرش را بین دستانش فشار داد چشمانش را سفت بسته بود انقدر سفت که اشک از چشمانش امد دوباره تکیه اش را به صندلی فرتودخود زد در فکری بود که ناگهان بلند شد و دور خودش چرخید فریاد زنان می دوید در بین فریاد هایش میگفت :کمک کمک کمکش کنید تروخدا نجاتش بدید الان میسوزه عشقم داره از بین میره خواهش میکنم یکی کمک کنه لیلا.....لیلا جان عزیزم تحمل کن و بعد گفتن این ها دوید در چوبی خانه با صدای ناهنجاری فریاد کشید و بعد صدای پریدن داخل اب در فضا پیچید بعداز چند ثانیه بالا امد...

کار هروز و هر ماه و هر سالش همین بود اون دیگه نمیتونست خوب زندگی کنه و این خیلی بد بود بالباس های خیس از استخر بیرون اومد،آب از موهاش میچکید،شده بود موش اب کشیدبا همون لباس هایی که انگار نشت کرده باشه وارد خونه شد چشم های خسته ای داشت،مشید فهمیداز یه چیزی خسته شده ویه مشکلی داره موهای فر و صورت جدی داشت بعد از پریدن تو آب کلا خواب از سرش پرید سه چهار ساعتی میشد که از خواب بیدار شده بود ولی تا قبل پریدن هنوز منگ بود به فکر اون ماجرابود، بعد اونروز دیگه فریدون سابق نشد دیگه شعری ننوشت نمی تونست بنویسه حالش بد تر از اونی بود که بتونه شعر بنویسه....

به سمت اتاق حرکت کرد از روی میز یه مسکن عجیب برداشت و باز کرد مسکنی که متفاوت بود مسکنی که قرص یا دارو نبود......



درلاک و باز کردو اونو بوکرد!!!چشماش بسته بود و با ارامش تمام بو میکرد اخلاق های عجیبس داشت درسته اون یه ادم عادی نبود اصلا عادی نبود اون یه مرد خیلی عجیب بود مردی که عاشق بوی لاک بود!!شاید چون شاعر بود اینطوری بود اخه شنیدم نویسنده ها اخلاق های عجیب غریبی دارن!!

رفت سمت مسکن بعدی در پوش سینک و گذاشت و اونو رو پر اب کرد یه طرف اب گرم یه طزف اب سر دستاشو تا آرنج تو آب رها کرد و دوساعت تمام بدون اینکه متوجه گذشت زمان بشه ایستاده بود کمی ارام شد کمی نه خیلی خیلی ارام شده بود....

دوباره روی صندلی چوبی نشست بعد چند دقیقه از جا پرید و بشکنی زد تصمیمی گرفت که سالهاست ذهنشو قلقک میده رفت سمت یه دفتر قدیمی دفتری که صبح همان روز خریده بود یه خود کار برداشت وشروع کرد به نوشتن اون روز کذایی روزی که لیلا عشق فریدون مرد...

اما...اما یه چیزی درست نبود فریدون زنی نداشت پس این لیلا کی بود....

داستانش رو اینگونه نوشت که فریبز اریا همراه همسرش لیلا اریا در یک خانه در شهریار زندگی میکردند رری خانه آتش میگیرد لیلا در اتاقی با درها میجنگید تا باز شوند ولی در به لج بازی افتاده بود قصد باز یکن نداشت پنجره هم محافظ داشت و لیلا و خانه خاکستر شدند ناگهان باران بارید فریدون روبه اسمان می کند و

فریدون با صدای بلند گفت : نه نه نه فریدون نه فریبز....

فریدون را خط زد و فریبرز رانوشت

فریبرز روبه اسمان میکندو می گوید الان وقت باریدن است دو ساعت پیش باید لیلای مرا نجات میدادی خجالت بکش نبار باران.....

فریدون ماجرارا با تمام جزئیات نوشت و تبدیلش کرد به یک رمان نگاهی به دفترش انداخت خودکا را زمین گذاشت و با صدای بلند گفت:خوب تموم شد اینم همون داستانی که سالهاست باهاش زندگی میکنی و عشقی که وجود نداشت

بهد از همون روز اول این کارو میکردم نباید میزاشتم وارد زندگیم بشه الان دیگه لیلا زن من نیست زن فریبرز آریاست....

دوباره نشست روی صندلی چوبی اش شاید مسخره بنظر برسد یه نفر با داستان خیالی اش زندگی کند ولی فریدون شاعربودشاعران قادر به هر کاری هستند فریدکن زندگی کرو اشک ریخت حتی تا مرز خود کشی رفت فکر میکرد لیلایش واقعا در یک حادثه در شهریار بین اتش بوده و از بین رفته و او نتوانسته نجاتش دهد در حالی که اصلا لیلایی وحود نداشت لیلا ساخته ذهن فریدون بود....

یک شب زیر باران در کوچه باغ های شهریار که دوطرف جاده را درختانی بلند قامت و سر سبز نگهبانی میدادند قدم میزد باران تند تر شد هیچ موجود زنده ای نبود خوب معلوم است کدام ادم عاقلی ساعت سه صبح بیرون می اید آن هم در این باران البته فریدون شاعر بود و دلش گرفته بود در فکر بود که ناگهان لیلا در ذهنش متولد شد فریدون شخصست اورا دوست داشت خود را مالک او میدانست نمیخواست اورا به کسی دیگر حتی به شخصیت داستانی خودش ببخشد میخواست برای خودش باشد...

چهره زیبایی داشت موهای بلند و مشکی رنگ ابروهای مشکی، صورتی سفید بالبانی قرمزو چشمانی درشت و عسلی ،مهربان و مظلوم ود قدی متوسط و هیکلی لاغر داشت فریدون همان لحظه اول عاشقش شد ولی بعد پنج سال زندگی اش مختل شد و مجبور شد لیلارا به یک شخصیت داستانی تبدیل کند و اورا به یک شخصیت بدهد


دیگر نمیخواست برای او باشد ولی هیچ گاه یادم نمیرود که در جمع دوستانمان میگفت لیلارا نمیتوانند از من بگیرند مگر اینکه نفس کشیدن را از من بگیرند لیلا همیشه برای من است مگر روزی که نباشم ولی حالا خودش لیلا را سپرد به دست مردی دیگر اسم داستانش را هم گذاشت "همه چیز دروغ بود" شاید کسی با خواندن داستان رابطه ای بین اسم و داستانش را نبیند و منظور اسمش را نفهمد ولی خود فریدون و من میفهمیم من.....

دینگ دینگ ساعت دیواری بزرگ خانه۱۲نیمه شب را نشان میداد و فریدون باید میخوابید خوابی ابدی امروز تولد مرگ او در خانه ای در کوچه باغ های شهریار روی صندلی که دیگر کسی رویش ننشست 

قبم از دستش می اقتد قلمی که بعد او جوهر نداد و دفتری در آغوشش که دیگر جایی برای نوشتن نداشت راست میگفت نفس کشیدن را از او گرفتند که لیلا را داد.

اولین و اخرین رمان شاعر مرحوم فریدون احمدی "همه چیز دروغ بود"


#آرتیناصمدزاده 

کانال ما در تلگرام👇👇

@truelove_AM



تاريخ : جمعه 2 تير 1396 | 6:13 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |

نظر...

منتظر نظرهاتون هستم 😊

ارتینا صمدزاده☺



تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 6:48 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |

عروسکم...

همین الان یهویی به یکی گفتم جون من 

گفت : نه

گفتم : جون اون؟

گفت : عع😡😡

فهمیدم جونم واسه اونم ارزش نداره 

مامانم داداشم حتی اون همگی خندیدن منم زدم زیر خنده با خنده از سر سفره بلند شدم رفتم سمت روشویی پشت در واستادم صدای خندم میومد ولی دیگه خنده نبود داشتم هق هق میکردم ولی همه از بیرون صدای خنده میشنیدن ولی خنده نبود

چشمام یه کاسه خون شد ولی هیچ کس نفهمید یه اب یخ زدم صورتم با لبخند فوق فیک زدم بیرون یهو دیدمش یهو داغ کردم رفتم اب یخ ریختم تو لیوان خوردم اونقدر لیوان و تو دستم نگه داشتم که دیگه اب نبود توش ولی من داشتم میخوردم نگاهش میکردم یهو دیدم پنج دقیقه اس اب تموم شده لیوان و گذاشتم رفتم عقدمو سر عروسکم خالی کردم کلی فحشش دادم اخرشم گفتم من حالم خوب شد

 بعد بغلش کردم☺


آرتینا صمدزاده

(داستان کوتاه)

#As



تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 6:41 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |

ناشناس

‍ بچه بودم وقتایی که از مدرسه میومدم خونه و چسب های کفشای صورتی عروسکیمو باز میکردم، دم خونه همسایه آل استارای خاکستری بود که با ماژیک مشکی یه چیزایی روش نوشته بودن وقتایی که قمقمه قرمزمو میذاشتم کنار کیف سفید باربیم ، دختر همسایه بایه کیف شل و ول و هندزفریه گره خورده از خونه میزد بیرون

وقتایی که بارون میومد و بابا ماشین بابام مسومدم خونه ، اونومیدیدیم که تنهایی زیر بارون راه میره

از تاریکی که میترشیدم ، شبایی که از ترس ، چراغ اتاقمو روشن میذاشتم میدیم که چراغ اتاق دختر همسایه هم روشنه و فکر میکردم اونم از تاریکی میترسه بعدشم با همین فکر حوابم میبرد.

مامانم همیشه میگفت با اینقدر دورو بر دخت همسایه نباشم، اخه میگفت ادم باید با همسنای خودش دوست بشه نه گسی که ده سال بزرگ تره

ولی به نظر من ده سال خیلی نیست ، شاید به اندازه انگشت های دست

یه روز که از مدرسه اومدم خونه دیدم پارچه سیاه رو دیوار خونه ی همسایس ، اسم دختر همسایه ام روش نوشته بود

از مامان پرسیدم که چیشده

ولی چیزی نگفت فقط یه لبخند تلخ زدو صدای گریش بلند تر شد

الان ده سال گذشته . . . .

و یه جفت کفش آل استار خاکستری دم در خونه ی ماست😊

#ناشناس



تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 6:41 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |

سرش شلوغ بود...

تاحالا شده بهش اس بدی جواب نده برای اینکه خودتو راضی کنی دوباره اس میدی میگی عزیزم میدونم یا خوابی یا گوشی دستت نیست ندیدی من یکم حوصله ندارم میرم تا شب شاید نباشم.

ولی تاشب خیره به صفحه چند اینچی گوشی میمونی که جواب بده.

جواب بده که هیچی ولی وای به حال وقتی که جواب نده تا شب دلت پر درد میشه تا شب خیره میشی به گوشی اخرش موقع خواب و تنهایی چشمات کم کم تار میشه میگی نکنه براش اتفاقی افتاده نکنه چیزی شده ولی بازم خودتو اروم میکنی با این حرفا اره مگه میشه ببینه و جواب نده امکان نداره وقتی به خودت میای بالشت خیسه خیسه به خودت میخندی میگی دیونه شدی ولی یه چی از درونت میگه عاشقشی به فکرات میخندی تا یهو یه اس میاد میپری روگوشی اگه اون نباشه که هیچی ولی اگه اون باش کلی میخندییی هزار بار میخونی اس شو اینقدر که یادت میره جوابشو بدی تاصبح اس و میخونی که نوشته ببخشید عزیزم سرم شلوغ بود و تو بایه عزیزمش دوباره خام میشی و تا فردا که بازم این داستان ادامه داره

لحظه ای به خودا نمیگی چرا میون مشغله هاش منو یادش نیست چرا بین شلوغی هاش نمیتونه یه سلام خالی بهت بده اونوقت تواحمق با فکرش زندگی روز مرت و مختل کردی شی و روز بهش فکر میکنی ولی انکار میکنی بهش میگی سرت درد میکنه تا شب نیستی ولی تا شب زل میزنی به صفحه میگی کار داری درس داری ولی خیره به صفحه ای این دیونه بازیا چیه جمع کن خودتو.....

یهو مامانم وارد اتاق میشه دخترم چرا جواب نمیدی نمیشنوی ارتینا چیشده چی خیره شدی به من واچته

کنار میره نگاه خیرم به دیوار میمونه بابارو صدا میکنه بابا میاد بهم نگاه میکنه صدام میکنه جوابی نمیدم

دکتر خبر میکنه دکتر چک میکنه چشمام و نفس هامو میگه نفس نمیکشه مامان کمرش خم میشه بابا شکه میشه

دکتر چشمام و میبنده میگه متاسفم دخترتون مرد

بابا گریش میگیره میگه کاری بکن ولی دکتر میگه کار از کار گذشته قرص ها اثر گذاشته شایدم یه خاطرات دیونش کرده بودن ولی در هر صورت کار تمومه


تموم شد عشقم ولی هنوزم میگم سرم درد نمیکرد میگفتم خدافظ منتظر یه سلام تو بودم خیره به صفحه بودم حالا بیا خیره شو به سنگ قبرم قول بده پنج شنبه ها بیا حداقل یه روز ببینمت عشقم فهمیدم اون سر شلوغی هات یه نفر دیگه بودباهاش خوش بخت باشی😊

#آرتینا‌صمدزاده 

#مخاطب‌خاص



تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 6:38 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |

تموم شد😍

خیلی قشنگه حتما بخونید

#ارسال‌ازخودم


صبح شده🌅

مامان داره با چشای خیس سرم داد میزنه 😠😢

بابا  هم پشت سرش واساده چشاش خیسه 😢

مامان همش تکونم میده👊

میزنه تو صورتم 🙌

چشامو باز میکنم 👀

مامانو نیگا میکنم👀عه بابام که اینجاس😄

حرف میزنم میگم : چیه بابا 😒 نمیشه یکم دیگه بخوابم ؟👌

مامان باز صدام میکنه آرتینا پاشو دیگه این مسخره بازیا چیه😠

میگم : وا مامان بیدارم به خدا چرا اینجوری میکنی خوب😒

بابا مامانو حول میده اونور و با لحن مهربونه همیشه میگه :دخترم آرتینا ؟ بابایی پاشو دیگه 😿

+عه بابا نکن دیگه نمیبینی مگه ؟ بیدارمممم میگم عجبا -_- 

بابا سرشو میگیره و آروم گریه میکنه😢

+عه ! بابایی چرا گریه میکنی باشه بابا الان پامیشم گریه نکن 😿

مامان میزنه زیره گریه😭داد میزنه : پاشو مامان جونه من پاشو😭

+ واااا مامان بابا ؟ مگه منو نمیبینید؟ پاشدم به خدا😶

از جام بلند میشم دست بابارو میگیرم😊

عه چیشد 😕چرا نمیتونم بابارو بگیرم😕 میرم عقب پش سرمو نیگا میکنم میرم پیشه مامان صورتشو نیگا میکنم میرم جلو اشکاشو پاک کنم💦عه :| دستم چرا اشکارو پاک نمیکنه😐

میرم و بخوابم حتما دارم خواب میبینم😴یکی رو تخته منه😨عه این که منم 😨مگه میشه😨من  پاشدم پس این کیه😐فکر میکنم فکر میکنم فکر میکنم 😱واااای خدا این یعنی آره ؟😄یعنی تموم شد ؟😄یعنی دارم میام پیشت ؟😇آخ جون 😊بالاخره تموم شد ^-^ 

میرم پیش بابا میشینم🙇نیگاش میکنم👀غم میگیره و داره گریه میکنه😔بهش میگم: بابا جونم ؟ میشه گریه نکنی ؟😔 بابا طاقت ندارم ببینم قوی ترین مرده زندگیم داره گریه میکنه😔بابا ؟ جونه دخترت گریه نکن 😔بخدا من جام خوبه😔دارم میرم اون بالا☝😇بابایی صدامو نمیشنوی؟ 😔

مامان گریش شدید تر میشه😭میرم پیشش میشینم😭بغلش میکنم🙈

باهاش حرف میزنم : مامانی ؟ تو دیگه گریه نکن مامان 😞 بخدا دلم میگیره خو گریتو میبینم😞مامان من خوبم😞میرم اون بالا☝از اونجا نیگا میکنم گریه نکنیا😊از اونجا مواظبتم😊مامانی بسه دیگه پاشو فدات شم😞

عصبی میشم داد میزنم 😠اه 😠😠خدا -_- چرا صدامو نمیشنون😭

من حالم خوبه چرا گریه میکنن😭

مامانم بلند میشه . میخندم😊اما هنو داره گریه میکنه😔تلفن و بر میداره 📞زنگ میزنه با گریه آمبولانس میخواد 😊دکتر میاد 😊میگه تسلیت میگم 😔مامانو بابا گریه میکنن😭دکتر روم ملافه سفید میندازه😐😨منو میزان رو اون دشک😐میبرنم :| مامان و بابا با گریه میان😭میریم بیمارستان 😐منو میبرن یه جا تاریک😱مامان بابا داد میزن دخترمونو نبرین😠😭میترسم😱 صداشونو میشنوم👂مامان زنگ زده به همه آشناها 📞به همه میگه دخترم رفت😭

کم کم دوستام نگران میشن 😳زنگ میزنن گوشیم📱مامان حوصله نداره جواب نمیده😑باز زنگ میزنن📱بابا جواب میده👀میگه رفت‌...میپرسن کجا ؟😳بابام میگه پیشه خدا😭خبر همه جا پخش میشه روز خاک سپاریمه که ....😊میترسم😢از تاریکی😐😱کفن پوشیدم تنم👻عه😊عشقم؟ توام اومدی که😍تو که رفته بودی😐چرا اومدی پس ؟😯اومدی ببینی دیگه بر نمیگردم؟ 😌همرو نیگا میکنم👀چرا همه گریه میکنن؟ 😕ای بابا من راحتم😐صدا میشنوم 👂لا الله الالله 🔈بلند تر میشه👂لا الله الالله 🔉باز بلند تر 👂لا الله الاالله🔊🙉صداها با هم قاطی میشه😟منو از تابوت در میارن😯😯میخوان بزارن تو اون چالهه😧یکم میترسم😐مامانم داد میزنه🙉میگه دخترم میترسه خاکش نکنید😭عشقم عه اومدی جلو چرا ؟😐داد میزنه : میترسه😭😢عه عشقم تو دیگه چرا 😰گریه نکن خوب😭تو که گفتی برو منم رفتم دردت چیه😌دوستام😭دلم تنگ میشه واستون😭بابایی😔مرده من😔ترو خدا تو دیگه گریه نکن😭بابا من عاشقتم میدونی که😭بابا ؟ دلم بوس میخواد😭ازونا که بغلت میکردم میگفتم من خیلی دوست دارم😘تو ام میگفتی منم دوست دارم دختر بابا😍 😚مامان گریه نکن دیگه😔من نمیخوام گریه کنی😔بلند میشم😭عصبانیم😡داد میزنم😑بسه دیگه گریه نکنید😡من رفتم راحت شدم شماها چرا گریه میکنید😠عه آقا صبر کن دارم حرف میزنم😒نریز روم خاکو خوب😒کوری مگه دارم با همه حرف میزنم😠عه 😢خاک روم سنگینی میکنه..... چرا همه جا تاریک شد😱😳چرا صدای کسی نمیاد😖چرا کسیو نمیبینم؟ 😭عه اومدم بالا😄سلام خدا😁😇.....

میرسه اون روز ....😊😊بالاخره به آرزوم میرسم خدامیگه هرچیوازته دل بخوای زود بهش میرسی😍😍



https://t.me/joinchat/AAAAAD_QkQIXaVnckefCFA



تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 6:38 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |

عروسیش...

عروسیش بود دم
 در تالار منتظرش بودم😔
 اومد بیرون عروسو خوب نمیتونستم ببینم ولی عشقم خوشگل شده بود😊 خواستم برم جلو ولی یه چیزی مانع میشد رفتم پشت اونیکی درخت برای بار صدم زیر پامو ندیدم زمین خوردم مهم نبود قیافم داغون تر از این حرفا بود که بخوام به زمین خوردنم اهمیت بدم 😏
از اینجا عروسشو بهتر میتونم ببینم 😀
چقدر اشناست😰
اره خودشه😥
رفیق فابمه😧
ههه😏 
مهمونا پشتشوونن همه رفیق هامو😌 میبینم همشون هستن اونا میدونستن این ادم ماله منه عشق منه پس چرا همشون خوش حالن😔
این بار رفتم جلو تر با همون لباسای داغونم😒
 تکیه دادم به ماشین عروس و سیگارم و رو ماشین خاموش کردم 🚬
 همه داشتن نگام میکردم🙄
اول رفتم جلو عشقم گفتم:سیگار میکشم و سیگار میکشم به امید اینکه بیای بگی مگه قول نداده بودی نکشی ولی نیومدی😒
میرم جلو رفیقم سرش پایینه نگام نمیکنه دستم میبرم زیر جونش سرشو بلند میکنم گونشو بوس میکنم بغلش میکنم میگم:اجی ناراحت نباش خودم بهت گفتم یادته گفتی عشقت نمیخوادت گفتم میخواد 😊
گفتی نه😞
 گفتم باشه اگه نگات کرد ماله تو حقت بود😔
 دوباره بغلش کردم گونشو بوسیدم و گفتم:اخ ببخشید یادم نبو سیگاری ها حق نزدیک شدن به عشقتونو ندارن شرمنده از رفیقم دور شدم اومدم عقب تر یه بطری اب دستم بود رفیقم گفت این کارو نکن ولی هیچ نمیشنیدم اومد جلو رفتم اومد جلو رفتم یهو یه جفت قرص برنج گذاشتم دهنم و اب و خوردم صدای جیغش سکوت شب و شکست افتادم زمین اومد بغلم کرد بهش گفتم مواظب عشقم باش نزار گریه کنه همیشه بخندونش سپردمش به تو😥
 نگران اومد بالا سرم نگاش کردم اروم گفتم به نیت جفت بودنمون یه جفت قرص خوردم 😔
رفیقم سفت تر بغلم کرد داد زد یکی امبولانس خبر کنه تروخدا🚐
اون گریه میکرد من میخندیدم 😀😭
دست بی جونمو بردم بالا اشک هاشوپاک کردم گفتم عروس که نباید گریه کنه بهند عروس خانوم برو دست تازه دامادتو بگیرو برو خوش بخت بشین خواهر گلم
رفیقم با گریه میگفت:خواهری ببخشید بدی کردم بهت 
دستام شل شد چشمام سیاهی رفت و تو بغل اجیم خون بالا اوردم روی لباس عروس سفیدش رنگ قرمز خون خیلی خود نمایی میکرد
چشمام شل شد اخرین صدا صدای عشقم بود که گفت:
بلند شو باور کن شرمنده ام نمیخواستم اینطوری بشه
اجیم داد میزد :خفه شو لعنتی
با بی جونی زیر لب اخرین حرفمو گفتم:اجی اینطوری نکن باهاش اون عشقم بود باهاش مهربون باش دوستش دارم😊
ارتینا


تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد 1396 | 6:37 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |

بغض...

دستم و گذاشتم روبینیم که فک کنم حس خفگی به خاطر دستمه ولی حیف دل بیچارم میدونست بغض داره گلوم

#آرتینا‌صمدزاده



تاريخ : سه شنبه 30 خرداد 1396 | 0:20 قبل از ظهر | نویسنده : آرتینا صمدزاده |
.: Website Themes By M:.